محسن

Taher Album_0002

– برو بيرون ناصر، تو نيايا.

در رو محكم بست. اولين بار بود كه منو تو اتاق محسن راه نميدادن. حالم گرفته شد. ولى صداى داداشم يه نيمچه مهربون بود كه گفت تو نيا. برگشتم تو هال. يه چرخى واسه خودم تو اتاق بزرگه زدم. مثل هميشه همه چى تر و تميز بود. مهمونخونه هميشه سرد بود. شوفاژش خاموش بود. از اتاق امير رفتم رو ايوون و شالاپى پريدم تو حياط. صداى خاله مرضيه تو گوشم بود كه ناصر غوره ميخواى كل ميوه رو بكن بخور يه دونه يه دونه ناخنك نزن، همشون خراب ميشن كه يه دونه غوره دزدكى خوردم. دل تو دلم نبود كه يعنى چى ميخواد بشه. رفتم از پشت پنجره اتاق محسن ديدم دوتايى يه كاغذ جلوشونه داشتن برام فرفره درست ميكردن. روم رو كردم اونور و تو شيش هفت سالگيم گم شدم.

كلاس سوم كه يه بار دوباره رفتيم مهرشهر شبش بساط قايم موشك بازى به راه شد تو كوچه. يه اسكانيا سفيد تو كوچه پارك بود. موقع قايم شدن من حق نداشتم برم اونجا، زير اسكانيا. اصلا اونجا به من چه. من ميرفتم همش پيش سارا قايم ميشدم، تو حياط خونه ها. سارا دختر همسن من، يك دل نه صد دل عاشقش بودم، طاهرم بدش نميومد. ولى خب سارا همسن بود. طاهر بره همون زير اسكانيا با اون دختر قد بلنده. يادمه دوتايى كه رفتيم خونه همسايه خاله مرضيه اينا، شونه ام كه به شونه سارا خورد، بالغ شدم.

طاهر و محسن رو نميشد از هم جدا كرد. بهشون حسوديم ميشد. طاهر ميرفت روزها مهرشهر ميموند و تابستون من ميشد يه ساعت تو روز بيشتر با ميكرو بازى كردن. ولى خب محسن هم ميومد خونه ما بمونه. اون موقع ها منو بازى ميدادن حسابى. ولى خب مهرشهر چهارتايى ميرفتيم و سه تايى برميگشتيم. تو ماشين حالم گرفته بود. از بابام حرصم ميگرفت كه چرا اجازه داد طاهر بمونه. هروقت ميرفتيم مهرشهر خاله مرضيه كلى منو ماچ ميكرد. منم خيلى ماچش ميكردم. حلوا درست ميكرد هميشه، قلقلى ميكرد ميخوردم. درخت توت قرمز داشتن كه هميشه اولين توتاش مال ما بود

خاله ام عمرش به دنيا نبود. راهنمايى كه بودم، يكى دو سال بعد اينكه خونه مهرشهر رو فروختن، شيش ماه بعد اينكه محسن رفت لب مرز سربازى، يه سال بعد عروسى امير، و درست يك ساعت قبل از خراب شدن همه دنياى قشنگ كودكيم رو سرم، خاله ام رفت. به ما يك ساعت بعد خبر دادن. سرصبح بود. مامانم يه هو پير شد. خودم يه هو ماتم شدم. طاهر برا محسن غصه كرد. بابام همه مون رو بغل كرد.

نوشته‌شده در چس ناله | دیدگاهی بنویسید

فصل، فصل عاشقى است، كلاهت را سفت بچسب 

ساعت ٤ بعدازظهره. پنجره رو كه باز ميكنم يه باد سرد بدمصبى ميزنه تو سر و صورتم كه هى ميخوام داد بزنم سرش انگار اينم تقصير اونه كه اينجا هوا سرده. با بى حوصلگى رومو ميكنم اونور برميگردم سمت آشپزخونه. دستم رو ميبرم سمت كترى، بخارش بهم ميگه بايد چايى خشك رو بريزى تو قورى. اندازه دونفر چايى دم ميذارم و ميام تو هال رو مبل دونفره ميشينم. بهش ميگم نميشد حالا انقد سرد نباشه؟ ميگه تقصير منه نكنه اينم؟ ميگم تو كه مياى اينجا من دلم چايى ميخواد. تو كه نيستى، همين جا كه تو نشستى ولو ميشم و هيچى به هيچى. ميگه شب كه ميخواى بخوابى يادت نره در رو قفل كنى. ميگم كسى تو اين خونه سرك نميكشه. همه ميدونن هيچى ندارم، جز تو. 

چايى دم كشيده، ميرى يه دوتا خوشرنگ دربيارى از توش؟ ميگه من كه نميتونم، اين سرى هم تو برو. حالا وقت زياده. ميگم كاش يه عدالتيم بود تو انقدر دلبرى بلد نبودى. چايى رو ميريزم و برميگردم ميام دوباره رو همون مبله ميشينم. نگاش ميكنم. تكون نميخوره. يه دونه ميزنم آروم به پاش. ميگم يالا يالا. الان وقتش نيست هنوز. يه هو به خودش مياد ميگه خوابم مياد خيلى. يه كم از چاييم رو ميخورم و يه نگاه به ساعت ميندازم. چهار و نيم شد. ميگم باشه پس، چاييتم كه باز سرد شد. ميگه ببين در، در رو يادت نره قفل كنى. ميگم پتو زياد بكش رو خودت خونه ها سردتر از اينجان انگار. ميگم راستى فردا كى مياى باز؟ ميگه داشتى ميخوابيدى يه سر ميزنم. ميگم باشه. ميخوابه كه فردا بره دانشگاه. منم ولو ميشم رو مبل، هيچى به هيچى.

نوشته‌شده در چس ناله | دیدگاهی بنویسید

برای تویی که از دست دادمتان

توی درگاه خونه اش چندتا شمع بود. شمع های قرمز نیمه سوخته. از همون شمع هایی که منم 1 سال بعدش، خیلی بعدتر از اون اتفاق واسه خونه ام خریدم. خونه اش یه ایوون مربعی داشت که از توش رودخونه ساسکاچوان پیدا بود. توش یه اجاق گازی داشت که چندباری کباب خوردیم روش. خونه اش اتاق نداشت، ولی میشد راحت یه گوشه اش گم بشی تو خودت. میشد شباش راحت اون پایین بخوابی فرداش هم راحت بری دانشگاه. خونه اش مثل خونه خودم بود. خونه اش که بود عاشق شد، خونه اش که نبود عاشق شدم.

هر دو بیخبر. من موندم و اون وسط یه دوئل ناعادلانه. یه بازی باخت-باخت-باخت. کار بالا گرفت. من هیچ وقت اشتباهی نکردم که نشه جبرانش کرد. تو همون دوماه هم پام رو از گلیمم درازتر نکردم. عاشقیمو کردم. اونم عاشقیشو کرد ولی این دوراهیه خیلی مچاله امون کرده بود. اون که بیخبر بود. برگشت خونه اش بعد یک ماه، دعوتمون کرد همه بودیم. تلخ ترین شب. دیدنشون کنار هم کم کم داشت کارمو میساخت.

یه سال بعد نامزد کردن. من اضافه بودم. من شدم همونی که تو یکی دوماه از خوشبخت ترین آدمی که میشناختم شدم بدبخت ترینشون. همون موقع ها من رو بخشید. من ولی خیلی وقت پیش تر همه چی رو باخته بودم.

حالا سه سال میشه که از اون روزا میگذره و من هنوز دلم اون خونه رو میخواد قبل اینکه اون بیاد تو زندگیت. حالا من دلم هوای به گا بودنهامونو کرده. اون قهقهه ها. اون آقا من دوست ندارم تو سیگار میکشی من هی میگم نکنه من و تو ریدن بهما که بچه نباش انقد ناصر، اون پاستاها.

عکسهاتونو اینور اونور میبینم. وقتی میبینم که میخندین ناخودآگاهم می خندم. انگار خودم دارم میخندم.

نوشته‌شده در چس ناله | دیدگاهی بنویسید

جابجايى

از اين راهرو به اون راهرو. بالاخره پيداش ميكنم. هنوز نميتونم هضم كنم كه يه روزى رسيد كه خودم تو اون ظرفا شاشيدم. آهان اونجاست، پيداش كردم. الو، الو من رسيدم هيترو، هيترو مامان جون، رو اون كاغذه اسماشونو نوشته بودم كه. هواى همو داشته باشين، زودى ميام.

ديوثه ديگه. هركاريش بكنى همينه. مفيديه آقاجون. همه مفيديا ديوثن. من كه از هيچ كدومشون خيرى نديدم. يكى توشون خوب دراومد ولى، الان آمريكاست، عرفان. حالا چيكار كنم ميثم؟ اين دهن سرويس ميگه تا آخر سپتامبر دفاع كن. تز نوشتن سخته ميثم.

بعدش ديگه حرفى نزديم. حرفى نداشتيم بزنيم. ديگه داشت ميشد يه سال از رفتن اون و يه سال و نيم از اومدن من. كه برگشتم ايران. خواستم ببينمش. ديديم همو. قرار شد بريم بام تهران. همونجا كه آخرين بار تو تله كابينش تو اون روز وسط هفته اندازه دوتاكشتى گير، دستامون خسته بودن. رو همون صندلى نشستيم. من گفتم بيا شروع كنيم حالا كه توام دارى مياى. گفت من به عقب برنميگردم. من گفتم من خر بودم. گفت ديگه نباش. ديگه حرفى نزديم. حرفى نداشتيم بزنيم. از اون بالا با سكوت مطلق بينمون قدم زديم تا پايين. رانندگى تا خونشون. دوجمله كافى بود واسه بستن اين پرونده. سفر بيخطر، مرسى. 

تو كجا درس خوندى؟ دانشگاه آلبرتا. چى خوندى؟ عمران. چى هست؟ مهندسى عمران، پل ميسازيم، جاده، خونه، راه. گاو هيچى نميدونست. گفت تو كه همه اينا رو ميدونى نميفهمى كه دو تا تخته زباله خيس اونور تر هست بايد ببرى خاليش كنى؟ داغ كردم. يه ماه نميشد اومده بودم. بردم آشغالاشو خالى كردم. دو روز بعدش استعفا دادم. يه ماه بعدش در خونه ها رو ميزدم تبليغ رنگ ميكردم. يه ماه بعدش قرارداد كارم رو تو شركت امضا كردم. 

اى بابا، اين يكيم كه وان نداره. يادم مياد وان رو فقط ويلاى جورج داشت. تو رامسر. چندسالى رفتيم. تو وانش هم رفتيم، همگى. جدا جدا. ولى خب خونه اش خوب بود، جاشم خوب بود، اجاره اشم خوب بود. كم كم وسايل خريدم ريختم توش. باحال شد، دوستش داشتم. زمستونا برفاشو پارو ميكردم. تابستونا سرشو اصلاح ميكردم تا دوسال بعدش اون زن موادفروش شد همسايه ام. سه ماهى تحملش كردم و دست آخر زدم به چاك. حالا اينجا وان داره. 

نوشته‌شده در چس ناله | دیدگاهی بنویسید

HBD

I don’t get it. So how does it work for you guys? You wake up, you go online and check your FB. You see one of your friends have a birthday, you go on his/her wall and put some garbage birthday wishes and call yourself his/her friend? and you do it every day on average? Doesn’t it make more sense that you pick some really good friends and instead of freeing yourself of this bitter solo social life of yours on FB by posting garbage birthday wishes, pick up the damn phone and give your friend a call at least, talk to your friend or if you can buy a birthday gift or something? How pathetic most of us are. Cut the crap!

نوشته‌شده در چس ناله | دیدگاهی بنویسید

اين منِ تهوع آور

خب من كه مثلاً ١٥ ساله اينطورا بودم، شما بگو دوم دبيرستان، كلاً چيكار ميكردم؟ يا تو راه مدرسه بودم يا تو راه كلاس تئاتر يا بالعكس به سمت خونه. شما بگو ميدونستم دختربازى چيه؟ متلك انداخته بودم تا حالا؟ سر از كار سياست در مى آوردم؟ نه. همه دنيام اين بود كه درس بخونم برم دانشگاه آزاد تهران مركزى چيزى كه پوز داداشه رو بزنم يا همين تئاتر رو ادامه بدم بشم چيز، يه اسم بگو، يه اسم بازيگرى چيزى، يه كارگردان… من حتى تئاتر شهر هم از نزديك نديده بودم. درسم هم خوب بود. از اون روزى كه پام رو گذاشته بودم تو دبيرستان خيام فهميده بودم يه گهى ميشم. به دو دليل: اول اينكه امتحان ورودى مدرسه رو نفر دوم شده بودم، كه تا وسطاى پيش دانشگاهى اين بچه زرنگاى مدرسه رو خوار مادر كرده بودم كه آقا تو اول نشدى اون امتحانه؟ همه برّ و بر نگاه كه كس خليا؟ اين سوالا چيه؟ تهش فهميدم كه يه بابايى بوده بهايى بوده اول شده كه اون سال راش ندادن چون بهايى چيز تا پيش دانشگاهى كه كوتاه اومدن. كنكورم اون اول مدرسه شد راستى من دوم باز. از بحث منحرف نشيم دليل دومش اين بود كه باز روز اول سر صف پرسيدن دو سوم نصف عددى دهه، اون عدد چنده؟ منم يه فشار آوردم به مغزم جواب رو فهميده نفهميده دستم مثل فنر پريد بالا كه ما بگيم؟ رفتم بالا و با يه صداى دورگه تخمى جواب رو گفتم. شمس هم، مديرمون، يه دونه زد پشتم كه برو بريم تا خود پيش دانشگاهى تو اين توهم كه من از همه بهترم و بقيه عنن هيچى نشدم از لحاظ معدل. بگذريم.

اينا رو گفتم كه بپرم اين آخرش بگم من آنچنان جوابى از خودم ميگيرم اين چند سال اخير كه اصلاً تو بگو يه مشت شكر رو بپاچ تو چاى ليوانيت با عسل حل كن بشين بعد از ظهر با هشت تا قطاب بخور. يه همچين موجود تهوع آورى شدمم اين اواخر.

نوشته‌شده در چس ناله | ۱ دیدگاه

من بيگناهم

والا ما يه گوشه نشسته بوديم داشتيم ماستمونو ميخورديم راز جنگلمونو بازى ميكرديم عاشق اون دختر موطلاييه تو ساختمون پلاك ٢٧ شده بوديم كه يهو گفتن بزرگ شدى يالا يالا بلند شو كنكور و اينا. گفتيم يعنى الان بزرگيم ايول و پيش دانشگاهى رو يه كله كلمونو كرديم تو كتاب و كون قلمچى كه رتبمون تهش اومد گفتن بابا باريكلا تهران قبولى كه من گفتم يعنى نميشه حالا پلى تكنيكى چيزى؟ گفتن خرى؟ ميگيم شهر تهران. گفتيم آخه اون سرى كه بچه تر بوديم يه سر رفتم اكبر گنجى اونجا آزاد بود جان شما بعد كارت ميكشيدى اون دستگاها غذا ميداد بهت بعد خوشم اومد گفتن خب به ما چه ما هم گفتيم آخيش و سر از تخم خر در نمياورديم كه شديم چيز، پلى تكنيكى. اينور اونور يه ٧ ترمى طول كشيد تا جدا از كس كلك بازى نمره و سه شونزدهم و سيگار و مافيا و رفاقت هاى ناب يه خوبشو به ما بدن، دختر منظورمه. نگاه جنسيتى تملكى داشتيم ديگه خر بوديم، بچه بوديم. تهش همه دنبال آغوش يار و شب دونقطه ستاره و بريم دزدى من كيف ميزنم تو ساك بزنيم ديگه. شوخى نداريم كه. به هر حال شد كه گفتن يالا يالا بزرگ شدى اينجا جا تو نيست بلند شو برو خارج اونم با اين وضعيت فتنه و حصر و اوخ اوخ چرا نشستى؟ ما گفتيم آخه بابا سرو چمان چى ميشه؟ كافه نادرى قهر كرده بود ما هى نازشو ميكشيديم چى ميشه گفتن خفه خفه برو مياد و يارب اين نو گل خندان كه سپردى به منش امون كردن. ما هم دلمون رضا كه خاك ره ان يار سفر كرده ميكنه مارو چمدونا رو بستيم دو ضربدر ٢٣ كيلو كرديم هى شب آخرى با بغض و آه و ناله كه شد كانادا مقصدمون. كانادا!؟ تا اهواز رفته بودم خدا رو بنده نبودم اصن حالا كانادا؟ هيچى ديگه اينجا اومديم گفتن بيا اين قهوه است اسمش تيم هورتونزه صب به صب ميخورى تا يه چند سال بعد اگه لهجت خوب باشه ميشى كانادايى. ما هم كه الاغ بچه نفهم گفتيم اينجا همه چى خوبه كه بيخياله ايران اين شد كه دختره باهامون بهم زد. يه سال اينطورا گيج كه آخه چرا؟ بعد تازه الاناست كه ميفهمم بابا زرشك. حالا چيزه ول كن. مدرك دادن بهمون وام دادن هى كرديت كارد دادن مام ميگفتيم با همون كارته ميكشيديم اون لا غذا ميدادن داشتيم حال ميكرديم اخه چرا؟ گفتن برو سركار حالا پول در بيار كلى قسط دارى. حالا هم خوبيم، خوبه كار ميكنيم قسط ميديم اينستاگرام ميكنيم شكر ولى اون جوونيه چى شد؟ بچگيه چى شد؟ بچه ايم ديگه، خريم، نميفهميم هنوز.

نوشته‌شده در چس ناله | دیدگاهی بنویسید